بایگانی: اسفند ۱۳۸۷
خاطرات یک دیوانه -۳-
دیوانهها هم حرفهای میشوند
بارها پیش از واقعه:
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان ...
پسرک تنها نشسته بود و میاندیشید انتهای دنیایش را. گاه با آسمان همصحبت میشد. ولی دیوانگی را هیچ بر خود گمان نداشت. اصلاً انگار نمیکرد روزی خودش را در دارالمجانین. هر روز کسی تکّهای از کاشیهای آسمان را برایش به ارمغان میآورد. پسرک آسمان ...
آه
نه! تو قول داده بودی ای آه! که من تنها در خدمت تو باشم و هر وقت خواستی به یادت بیاورم. تنهاییام را آنگونه که تو میخواهی باشم؛ یعنی دمادم بخوانم: "آه". امّا انگار زیر قولت زدهای. درست است؛ میدانم. اصلاً آن قول و قرار مشروط بر آهِ ممتدِ من بود که بسیاری اوقات از یاد میبردم که جهان را برای آه کشیدن آفریدهاند. دریا را در چشمانم ریختی، گفتی حالا ...